هيلدا ، قشنگ ترين فرشته خدا

خاطرات هيلداي عزيرم

مروري بر تاريخ صدر اسلام ...

يكشنبه ۴ تير ۱۳۹۱

از قبل اعلام شده بود كه روز يكشنبه ساعت ۶ صبح براي صبحانه در رستوران هتل حاضر باشيم . و بعد از خوردن صبحانه به ديدن چند مكان تاريخي شهر مدينه بريم كه اصطلاحاً به "زيارت دوره " معروف است . اولين جائي كه بازديد كرديم محلي بود كه جنگ خندق اتفاق افتاده كه به مساجد سبعه ( هفتگانه ) معروف است . سپس از مسجد ذوالقبلتين ( جايي كه قبله مسلمانان از بيت المقدس به سمت كعبه تغيير پيدا كرد ) و بعد از آن هم از مسجد قبا و نهايتاً محل جنگ احد را ديديم .

روحاني كاروان خيلي آدم پر حو صله اي و براي توضيح هر محل و سابقه تاريخي آن بر مي گرده به حدود ۲ سال قبل از واقعه و در اين گرماي طاقت فرسا و براي من كه چندين وچند واحد تاريخ اسلام و بينش اسلامي و ... پاس كرده ام و از طرفي كلي ه ممطالعه تاريخي داشته ام ؛ خيلي روز خسته كننده اي بود .

مثلاً‌براي توضيح مسجد قبا داستان رو از زمانيكه كفار تصميم به قتل پيامبر گرفند و قرار شد از هر قبيله يك نفر مأمور شود و ... البته ما هم كه ديديم بايد مدتها زير آفتاب معطل شويم سريع وارد مسجد شديم ...

بعد از ظهر توي كلاس آموزش مناسك حج شركت كرديم . كه اون هم خيلي خسته كننده بود . به نظر من زائرين رو بنا به سطح سواد باي دسته بندي كنند . قرار گرفتن همه اراد با هر سطح سواد توي يك كاروان خيلي ملال آوره . روحاني هر مطلب ساده رو بايد ۱۰ مرتبه توضيح مي داد و من حسابي كلافه شده بودم . تازه خيلي ها بازم كلي سوال داشتند و ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 10:27  توسط پگاه  | 

مدينه شهري با سايبانهاي عظيم ...

شنبه ۳ تير ۱۳۹۱

اولين جائي كه شنبه ديدن كرديم مسجد النبي بود . شب اول موفق به ورود به حرم نشده بوديم . از دور سايبانهايي به شكل چترهاي خيلي خيلي عظيم توجه رو جلب مي كرد. شب قبل چترها بسته بودند و ما متوجه شان نبوديم . دو درب كشف كرديم كه مخصوص ورود بانوان بود .باب علي و باب عثمان . به سختي باب عثمان رو يافتيم و وارد شديم . به اميد خواندن نماز در مقابل ستون توبه وارد روضه رضوان شديم . به سختي و با هل و فشار فراوان موفق به خواندن ۵-۶ ركعت نماز شدم . با عجله نيت مي كردم : دو ركعت نماز مي خوانم به نيابت از حميد ... دو ركعت نماز مي خوانم به نيابت از هيلدا ... حسي دروني به من نهيب زد كه فرصت رو به ديگران بده . ستوني خلوت يافتم و مشغول دعا و نماز شدم . ...

بعد از ظهر وقتمان را به خريد اختصاص داديم . سنتر پوينت ؛ مجمع الدولي و القارات مراكز خريدي بودن كه در اولين روز ديدن كرديم . من زياد خريد نكردم . اجناس اكثراً چيپ بودند. از حدود ۱۰ تكه خريد حدود ۸ تكه مربوط به هيلدا بود. دخترم تمامي فضاي هن من رو پركره . خيلي دلتنگش هستم .

شب دوباره ه مسجد النبي رفتيم  اين دفعه از باب علي وارد حرم شديم . اولين جاي خالي كه پيدا كرديم نشستيم و مشغول عبادت شديم . تماي رفتگان جلوي چشمم بودن . به اين انديشيدم كه انها بيشترين نياز رو به نماز خوندن من دارند.

شب به معناي واقعي خسته بودم . خيلي دلم مي خواست صداي هيلدا رو بشنوم . اما احساس مي كنم اگه باهاش صحبت كنم بهمش مي ريزم . پس تحمل مي كنم .

واي خدايا گفته بودند توي اين سفر خانواده ات رو فراموش مي كني پس چرا يك لحظه هيلدا از ذهن من دور نميشه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 9:36  توسط پگاه  | 

و آغاز سفر ...

جمعه ۲ تير ماه ۱۳۹۱

خيلي خسته ام . احساس مي كنم مدتهاست نخوابيدم . چشمهام رو به زور نگه داشتم . هميشه از لحظه خداحافظي متنفر بودم و ازش فرار كردم . دوست ندارم هيلدا رو ببينم . در حاليكه سعي مي كنم به صورت معصومش نگاه نكنم كه پاهام سست شه ، پتو رو روش مرتب مي كنم و در اتاق رو مي بندم . چند شبه كه اجازه دادم تا صبح توي بغلم بخوابه. فكر مي كنه بهش جايزه دادم . ولي در واقع يك خودخواهي محضه . انگار دارم سعي مي كنم عطر نفسش رو ذخيره كنم . به اندازه ۱۲ روز مصرف . براي جلوگيري از سرازير شدن بي اراده اشكم خيلي سريع با مامان هم خداحافظي مي كنم و بدون اينكه به چيزي نگاه كنم خيلي سريع در خونه رو مي بندم و فرار مي كنم . به زور مامان رو راضي كردم كه بمونه خونه  و فرودگاه نياد . نمي خواهم هيلدا لحظه رفتنم رو ببينه . حميد توي خواب و بيداري اتوبانها رو طي مي كنه و از چند خروجي به اشتباه مي گذره و مجبور مي شه دنده عقب بگيره .

بالاخره به مهرآباد مي رسيم . ترمينال يك . ورودي ترمينال حسابي توي ذوق مي زنه . بيشتر شبيه يك ترمينال اتوبوسه تا هواپيما . فضا به نوعي كسل كننده است . تصورم چيز بهتري بود . تابلوي برنامه پرواز رو چك مي كنم .يك ساعت و نيم تأخير . واي خدا...

 حدود ساعت ۷ صبح كه از بابا و حميد هم خداحافظي مي كنم . من و اعظم به سمت اولين گيت خروج مي رويم .  و سه نفر دوستانمون هم به ما مي پيوندند. توي گروه ۵ نفري ما يك خانم مسن هست . كارمند فرودگاه نمي دونم در بين اون همه پيرزن و پيرمرد چرا دلش واسه همسفر ما مي سوزه و به خاطر اون به همه ما در قسمت فرست كلاس جا مي دهد . شايد اين اولين خوش شانسي سفر بود چون به معناي واقعي خسته بودم و به خوابيدن نياز داشتم . البته دقايقي بعد اولين حال گيري هم اتفاق افتاد. غزل نتونست از گيت چك گذرنامه عبور كنه . چون نمي دونست كه بايد هر سال مجوز خروج از كشورش رو تجديد كنه . و فكر مي كرد كه با مجوز سال گذشت مشكل حله . و به زحمت و با چند تماس تلفني بالاخره مشكل حل ميشه .

دقيقاً آخرين نفرهايي بوديم كه وارد هواپيما شديم . كل حدود ۵/۲ ساعت پرواز رو خوابيدم .ساعت ۱۲ ظهر بود كه وارد فرودگاه جده شديم . فرودگاه بد نبود. خيلي بهتر از فرودگاه مهراباد . اولين چيزي كه توجه من رو جلب كرد وجودسايبانهاي چتر مانند خيلي خيلي بزرگ بود . دماي هوا ۳۸ درجه بود . خيلي آزاردهنده نبود . خودمون رو براي گرماي به مراتب شديدتر اماده كرده بوديم .بالاخره سواراتوبوس شديم و به سمت مدينه حركت كديم . بعد از ۵ ساعت به مدينه رسيديم . بازهم تمام مدت رو خوابيدم .

اولين جائي كه در بدو ورود به مدينه ديدم مسجد شجره بود . ميقاتي كه بايد در راه رفتن به مكه در اونجا محرم مي شديم .  و بالاخره نماي مسجد النبي پيدا شد . يكي از بزرگترين مساجد مسلمانان .

توي هتل مدينه كروم مستقر شديم . هتل در ضلع غربي مسجد النبي قرار داشت و فاصله مسجد تا هتل رو ظرف ۵ دقيقه مي شد پياده طي كرد . بعد از يكساعت استراحت به سمت حرم حركت كرديم . گنبد سبز حرم پيامبر نمايان شد .

خيلي زود متوجه شدم  ، خانمها در مدينه شانس زيادي رو براي زيارت ندارند. دربهاي مربوط به قسمت بانوان در ساعتي مخصوص باز مي شد . اجازه زيارت قبرستان بقيع حتي از پشت نرده ها هم براي خانمها وجود نداشت . شيعيان اجازه تجمع كردن براي خواندن زيارت نامه نداشتند . و ... بايد برنامه هامون رو به نوعي تنظيم مي كرديم كه در ساعتي كه امكان ورود به حرم وجود داشت در مسجد حضور پيدا مي كرديم .

 دلتنگي آزارم مي داد.

هيلدا ، هيلدا ، هيلدا ... كلمه اي كه مرتب توي ذهنم تكرار مي شد . چند بار با ايران تماس داشتم و فهميدم كه بچه ام بدون اينكه كسي بهش گفته باشه متوجه دليل غيبت مادرش شده و گفته : مامان من رفت مكه .

يك ماه بود كه بهش گفته بودم : مامان ژيلا مياد پيشت و من مي رم مكه .

شب اول موفق به ورود به حرم پيامبر نشديم . توي حياط مسجد نماز رو خونديم و به هتل برگشتيم تا خودمون رو واسه روز بعد آماده كنيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 12:25  توسط پگاه  | 

دعوتي براي سفر ...

سلام

اوايل ارديبهشت ماه ۱۳۹۱

صبح با بي ميلي در حاليكه هيلدا رو به مهد سپردم ، وارد اتاق كارم مي شوم . اعظم فوراً به سمتم برمي گرده و مي گه : يك خبر فوق العاده خوب دارم . مژدگاني بده تا بگم . توي مغزم كنكاش مي كنم . ..... نه منتظر هيچ خبري نيستم .

من : اعظم زودتر بگو (حوصله هيجان رو ندارم . )

اعظم : از اداره رفاه تماس گرفتند و گفتند مداركت رو ببري واسه ثبت نام مكه مثل اينكه اسمت توي قرعه كشي امسال در آمده .

  من : ولي من كه ثبت نام نكرده بودم .

اعظم : نمي دونم با اين شماره تماس بگير . گفت خيلي فوري بايد تماس بگيري . خوش بحالت من آرزو داشتم كه مي تونستم برم .

فوراً تماس مي گيرم . آقاي ... ولي من كه ثبت نام نكرده بودم . آقاي .... : امسال سهميه حج ثبت نامي نبوده . حالت تشويقي بوده و مدير شما هم اسمت رو رد كرده .

كلي فكر به مغزم هجوم مياره . هيلدا رو چكار كنم . اسباب كشي كردم و هنوز درست حسابي خونه ام مرتب نيست . كلي وسيله است كه بايد عوض شه . كلي چيزهاي نخريده و  ... هزار فكر ديگه . اما يك لحظه تصميم مي گيرم . اين حتماً يك دعوته . يك دعوتي كه نمي تونم ردش كنم . چون ممكنه اين دعوت ديگه تكرار نشه . حتماً حكمتي توش هست . لابد مقدر كه من توي اين زمان به اين سفر برم . فوراً با مامانم تماس مي گيرم  مامان : مي توني دو هفته بياي پيش هيلدا ؟ من مي خواهم برم به سفر حج . و مامان هم مي پذيره . بابام فوق العاده ذوق زده مي شه و از همان لحظه است كه هر چند ساعت يك بار با تلفن ماجرا رو پيگيري مي كنه و اصرار داره كه هر چه سريعتر من مدارك لازم رو تحويل بدم و ثبت نام نهايي بشم .

 ثبت نام مي كنم و مجوز مي گيرم . دو ماه ( تا پايان تير ماه ) فرصت دارم . بايد يك كاروان پيدا كنم . اما كاروان پيدا نميشه . همه به تكاپو مي افتند و بالاخره با سفارش بابا يك كاروان پيدا مي كنم ۲۷ ارديبهشت . خيلي زوده . من فرصت كافي واسه انجام كارام ندارم . از طرفي من بايد يك همراه داشته باشم . با چند تا خانم ديگه كه اسم انها هم رد شده تماس مي گيرم . با هيچ كدوم برنامه ام جور نيست . ناگهان فكري به مغزم خطور مي كنه . اعظم تو هم دوست داري بيايي ؟ خوب من كه خيلي دوست دارم .

حدود ده روز از راههاي مختلف تلاش كرديم . اما نشد .تا در آخرين لحظه زمانيكه من ديگه كاملا ناميد بودم و قرار بود برم و تنهاي توي يك كاروان ثبت نام كنم ، مديرمون كه خودش هم سهميه داشت از رفتن منصرف شد و سهميه اش رو به اعظم داد . خيلي خوشحال شديم هر دو تا مون .

 خانم ... با هام تماس مي گيره واسه احوال پرسي . چه خبر ؟ كم پيدايي ؟

من : دارم مي روم مكه . درگير اين موضوع هستم.

خانم ... : جداً من و غزل و مامانم هم داريم دنبال كاروان مي گرديم . اگر پيدا كرديد اسم ما رو هم بنويسيد كه با هم باشيم .

و بالاخره ثبت نام كرديم . كاروان حديث غدير ۲ تير ماه .... 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 11:14  توسط پگاه  | 

تعطيلات خرداد امسال

سلام

دوستايي كه رمز قبلي رو دارند رمز همونه و هر كي نداره پيغام بگذاره به علاوه آدرس ايميل رمز رو ارسال مي كنم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 8:12  توسط پگاه  | 

سفر به سرزمين پاندا ...

سلام

اين پست مربوط به مهر ماه سال گذشته است .

لطفاً پيغام بگذاريد تا رمز دريافت كنيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 10:4  توسط پگاه  | 

happy happy... I am happy

سلام

هيلدا يادگرفته حروف انگليسي رو تا اخر بگه البته اكثر حروف رو نامفهوم مي گه  اما خيلي بامزه شعرش رو مي خونه . آخر شعرش هم مي گه هپي هپي اي ام هپي ... و يك سري جمله ديگه كه ما نمي فهميم چي ميگه .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:1  توسط پگاه  | 

مسافرت نوروزی

سلام

اول سال نو همه مبارک . سال خوبی رو برای همه و خصوصاً واسه دختر کوجولوم آرزو می کنم . علی رغم دوندگی های زیاد از اول اسفند و با وجودی که یک بیست و جهار ساعت سفرمون رو به تاخیر انداختیم آخرش کارامون تمام نشد و و به بعد از سیزده بدر موکول شد . پنج شنبه شب ساعت حدود ۸:۳۰ بود که از تهران خارج شدیم حدود یک نصفه شب بود که به خونه عمو مهدی و زن عمو امینه رسیدیم . تا ساعت جهار صبح نشستیم و صحبت کردیم و ساعت جهار بود که به زور هیلدا رو خوابوندیم . اما ساعت ۷ صبح هیلدا خانم منون تکون داد مامان مامان بیدار شو . خودم رو به خواب زدم که ای کاش نمی زدم . وقتی برگشتم دیدم هیلدا تمام جمدان خودش و من رو ریخته بیرون و مشغول پوشیدن یکی از لباسهای من . طرفهای ظهر بود که رفتیم خونه بابا حبیب و یک روز هم پیش اونها موندیم . شنبه صبح به سمت بوشهر حرکت کردیم و واسه نهار رسیدیم بوشهر . بعد از ظهر هم مامان ژیلا هیلدا رو برد و یک ماشین خوشگل واسه عیدیش خرید . دوشنبه صبح هم خاله نجمه از راه رسید . روز عید مهمون داشتیم و شب هم رفتیم کنار دریا که خیلی خوش گدشت . جمعه شب عروسی دعوت بودیم که هیلدا خانم با لباس عروسش ساق دوش  شد و کلی رقصید . الان هم نشسته و داره با کمک باباش پیک نوروزیش رو حل می کنه . بجه ام از دو سالگی پیک نوروزی داره .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:41  توسط پگاه  | 

هيلدا خانم بالاخره از شير گرفته شد ...

سلام

هيلدا خانم بالاخره از روز چهارشنبه ( ۱۷ اسفند ۹۰) در سن ۲ سال و ۲ ماه ۱۴ روزگي از شير گرفته شد . اين دو روز خيلي خيلي كلافه است . خصوصاً موقع خواب . اما همچنان اميدوار كه دوباره شير خوردن رو ادامه بده و هنوز موضوع رو نپذيرفته .

من هم  الهي شكر حال و هوام بهتر شده . اين آخرين هفته كاري سال ۹۰ و خيلي خيلي هفته پر مشغله ايه . من معمولا هفته آخر سال به فكر موهام مي افتام . نمي دونم بايد چكارش كنم  هميشه اين دغدغه فكري هفته آخر منه .

خريد كه امسال خيلي كم داشتم يك چند تكه كوچولو بود كه انجام شد . خصوصا هيلدا كه همه خريدهاش انجام شده بود . و كلي كارم رو جلو انداخت . كارهاي اداري اما ديوانه كننده است . كلي نامه هاي بي پاسخ توي كارتابلم دارم . بايد سعي كنم كه تا چهارشنبه صفرشون كنم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:20  توسط پگاه  | 

روزهایی که دوستشون ندارم ....

سلام

بعضي از روزها خيلي بدهستن . انقدر بد و پر از بدشانسي كه آرزو مي كني زودتر تمام بشوند .اين ماه واسه من از اون  دورانِ

خيلي بد وپر از بدشانسي . طوري كه هر  روز و هر روز تقويم رو نگاه مي كنم  و دعا دعا مي كنم كه زودتر بگذرند. شايد بدترين اسفندي كه تا حالا داشتم . هميشه اسفند پر بود از شورو نشاط . اسفند برام معناي پاكيزگي ؛ خريد و دوندگي هاي شيرين رو داشت . اما امسال نه. 

كاش زودتر بگذرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:35  توسط پگاه  |